یادداشتی بر کتاب«ما بد جایی ایستاده بودیم»رضا فکری

سرگذشت غم‌انگیز رویای شورانگیز جوانی

علی الله سلیمی: کجای تاریخ می توان ایستاد تا ردی از عبور ارابه‌های آن بر گرده نسلی که در آن برهه خاص زیسته برجای نمانده باشد؟ پاسخ رضا فکری، نویسنده رمان«ما بد جایی ایستاده بودیم»به این پرسش اساسی، روایت‎های درهم تنیده از زندگی یک نسل از جوانان ایرانی در یک دهه پرالتهاب است که دانشگاه به محلی برای سرکوب ذهن‌های پرسشگر تبدیل شد. مفهوم«دانشجو» در این رمان، خالی از آن بار معنایی معمول و مرسوم است. یا فارغ از هیاهوی عالم سیاست و سربه زیر و در پی دانش و معرفت است که هیاهوی بازار سیاست جایی برای تامل در معنای زندگی برایش باقی نمی گذارد؛ مانند راوی داستان که دنیای خاص خود را در این آشفته بازار دارد و همواره دور خود می چرخد و راه به جایی نمی برد یا مانند شخصیت مقابل او،«اسد» که به سیم آخر زده و عطای دانشگاه را به لقایش بخشیده و در پی ارضای تمایلات نفسانی خود، سر به هر جویباری فرو می کند تا برای لحظه ای هم که شده با قطره ای کام تشنه خود را تر و اگر هم دست داد سیراب کند. حادثه های پی در پی در این داستان، آدم ها را از راهی که در پیش گرفته اند دور می کند. گویی اراده و نیرویی در کار است که نگذارد آدم‎ها به دنیای آرمانی و دلخواه خود نزدیک شوند. راوی داستان، با هزار و یک آرزو و آرمان به سفری در پی دانش و معرفت می‌رود اما در پایان داستان، خسته و ناامید همراه کسانی که از او خسته و ناامیدتر هستند در حال بازگشت است. همان اراده و نیروی نامرئی این جا هم خودی نشان می‌دهد و جوانان سرخورده از رویاهای شیرین جوانی را به سمت مسیر و آینده نامعلوم می راند. آنها دیگر میل و اراده چندانی برای تعقیب رویاهای خود ندارند و ترجیح می‌دهند خود را به طوفان حوادث بسپارند و این پایان غم‌انگیزی برای آن همه رویای شورانگیز جوانی است.