بايكوت نابينايي كه نميبيند
از وقتي صداهاي پيرامونش خاموش شده بود، احساس ميكرد در خلاء زندگي ميكند. گاهي فقط صداي پرندگان و هواپيماها را ميشنيد كه از بالاي سرش به گوش ميرسيد.
- آدمهاي اطرافم به كجا رفته اند؟
فكرهاي مختلفي از ذهنش مي گذشت. اما هرگز تصور اين كه آدم هاي اطرافش با فاصلههاي معين در كنار او ايستاده و به حركاتش نگاه ميكنند، به ذهن و فكرش هم خطور نميكرد.
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۷ ساعت 17:59 توسط علیالله سلیمی
|