بايكوت‌ نابينايي كه نمي‌بيند

 

از وقتي صداهاي پيرامونش خاموش شده بود، احساس مي‌كرد در خلاء زندگي مي‌كند. گاهي فقط صداي پرندگان و هواپيماها را مي‌شنيد كه از بالاي سرش به گوش مي‌رسيد.

 - آدم‌هاي اطرافم به كجا رفته اند؟

 فكرهاي مختلفي از ذهنش مي گذشت. اما هرگز تصور اين كه آدم هاي اطرافش با فاصله‌هاي معين در كنار او ايستاده و به حركاتش نگاه مي‌كنند، به ذهن و فكرش هم خطور نمي‌كرد.