انجام وظیفه

پيرمرد خوشحال بود که يك عمر با پشتکار و صداقت كار كرده است.

كارش پاك كردن فضله پرندگان از روي بناي يادبود سرباز گمنام بود.


قصه شغال پير

 

يك قصه بيش از ساير قصه‌ها، شغال هاي بيشه را غمگين مي‌كرد و آن ماجراي شغال پيري بود كه در يك غروب دلگير براي آوردن غذا براي بچه‌هايش رفت و هرگز بر نگشت.

هر يك از شغال هاي بيشه در طول سال هاي متمادي، براي بچه هايش تعريف مي كرد كه آن شغال پيري كه هرگز بر نگشت، جد بزرگ آن ها بوده است.

 

خلسه در خيابان

 رهگذران با عجله از كنار هم مي گذشتند و گاهي بي غرض به هم تنه مي زدند. زن جوان، بي حال، خسته و بچه به بغل در ميان جمعيت به جلو كشيده مي شد.

او از فرط خستگي دنبال جاي خلوتي مي گشت تا كمي استراحت كند.

كودك خردسال هم از گرسنگي، بي قراري و گريه مي كرد.

زن به كوچه بن بست و خلوتي پيچيد. گوشه اي نشست و سينه خود را در دهان بچه گذاشت. بچه آرام گرفت و زن از فرط خستگي، پلك هايش روي هم افتاد.

وقتي با صداي قار قار كلاغي از خواب پريد، ديد بچه در بغلش به خواب رفته و سينه اش در دهان كس ديگري است.

 

بايكوت‌ نابينايي كه نمي‌بيند

 

از وقتي صداهاي پيرامونش خاموش شده بود، احساس مي‌كرد در خلاء زندگي مي‌كند. گاهي فقط صداي پرندگان و هواپيماها را مي‌شنيد كه از بالاي سرش به گوش مي‌رسيد.

 - آدم‌هاي اطرافم به كجا رفته اند؟

 فكرهاي مختلفي از ذهنش مي گذشت. اما هرگز تصور اين كه آدم هاي اطرافش با فاصله‌هاي معين در كنار او ايستاده و به حركاتش نگاه مي‌كنند، به ذهن و فكرش هم خطور نمي‌كرد.