نقد کتاب«شعله آبی» نوشته تکین حمزه لو

 

یادداشتی بر رمان«شعله آبی» نوشته تکین حمزه لو

جست و جوی خوشبختی در میان سنت و مدرنیته

شعله‌ آبی

تعداد رمان های اجتماعی موفق که بتوانند با مخاطبان خود ارتباط برقرار کرده و در جذب آنها موفق عمل کنند، در سال های اخیر زیاد شده و در این میان برخی از نویسندگان توانسته اند«نام»خود را به عنوان«برند» های شناخته شده در این زمینه و در حافظه خوانندگان خود به ثبت برسانند. یکی از این افراد، تکین حمزه لو است که اکثر کتاب هایش مورد توجه خوانندگان قرار گرفته و جزو نویسندگانی است که نوشته هایش معمولا با استقبال مخاطبان مواجه می شود. رمان«شعله آبی» از آثار جدید این نویسنده است که مانند کارهای قبلی حمزه لو توانسته با مخاطبان ارتباط لازم را برقرار و در جذب مخاطب موفق عمل کند. نگاهی به پیرنگ و ساختار این رمان نشان می دهد تکین حمزه لو در شناخت سلیقه مخاطبان رمان اجتماعی امروز ایران تبحر لازم را دارد و در آثارش معمولا از المان هایی استفاده می کند که به شدت مورد علاقه خوانندگان رمان اجتماعی است. از جمله ناملایمات زندگی زوج های جوان ایرانی که در زندگی روزمره خود با چالش های اساسی مواجه هستند. چنین رویکردی در رمان«شعله آبی»هم دستمایه کار نویسنده قرار گرفته و شخصیت اصلی و محوری این رمان، زنی جوان به نام«عسل» است که بعد از تصادف و از دست دادن شوهرش، همراه دوستش«گیسو» در خانه ای اجاره ای روزگار می گذرانند. آنها هر دو از شهر تبریز برای ادامه تحصیل به تهران آمده اند و حالا بعد از پایان تحصیل، کار کرده و در انتظار آینده ای روشن هستند. این دو با پشت سرگذاشتن حوادث تلخ و شیرین بسیار سرانجام به آرامش لازم در زندگی دست می یابند و با ازدواج عاشقانه وارد مرحله تازه ای از زندگی خود می شوند که توام با آرامش و خوشبختی است. نویسنده برای ایجاد هیجان و کشمکش در داستان، وقایع حاشیه ای متعددی را هم وارد رمان کرده که در برخی موارد به کمک اثر آمده و اما در بخش هایی از رمان ارتباط و هماهنگی لازم با وقایع اصلی داستان ندارد. از جمله وجود روح یک مرده در خانه که از حالت توهم و خیال، به واقعیت می پیوندد و باورپذیری اثر را خدشه دار می کند. هر چند جهان داستان، جهان تخیل است اما برای باورپذیری آن باید ترفندهایی به کار گرفته شود که در این اثر جزو اولویت های نویسنده نبوده است. از جمله ترفندهایی که نویسنده ها معمولا برای گذر از این نوع حوادث به کار می گیرند، نسبت دادن چنین باوری(وجود روح مرده در خانه) به یکی از شخصیت های داستان است که مخاطب هم از زاویه نگاه آن شخصیت به این مسئله نگاه می کند و با توجه به روحیات آن شخصیت ادعایش می تواند باورپذیر باشد. اما در داستان شعله آبی، روی این مسئله تایید اساسی می شود. تا جایی که چارچوب داستان با این ادعا بسته می شود. بنابر این، به جای باور شخصیت داستانی، باور نویسنده هم به آن ضمیمه می شود، چرا که همه مستندات عینی داستان آن را تایید می کند. در کنار این مسئله، موفقیت اصلی رمان به هوشمندی نویسنده در استفاده از یک موضوع مشترک در زندگی خانواده های امروز ایرانی به نفع شخصیت های داستانی او در رمان شعله آبی بر می گردد که همانا مواجه سنت و مدرنیته است. تکین حمزه لو از این ابزار به خوبی در رمان خود استفاده کرده است. آنچه که باعث ایجاد کشمکش درونی در بین شخصیت های داستانی این رمان می شود، همان مواجه سنت های ریشه دار در جامعه ایرانی به ویژه در میان خانواده های اصیل با نشانه های تجدد و مدرنیته در جامعه امروز ایران است که خانواده ها را دچار چالش اساسی کرده است. رمان شعله آبی، به لایه های بیرونی و درونی تکیه دارد که لایه بیرونی آن را حوادث ظاهری مثل اتفاق های روزمره و آشنایی ها و جدایی ها پوشش می دهد اما در لایه درونی این رمان، دغدغه های شخصی و درونی افراد و کلنجار رفتن های پیاپی با افکار ثبیت شده جریان دارد که معمولا در تصمیم گیرهای افراد تاثیر دارد. شخصیت عسل در رمان شعله آبی، برای فرار از امر و نهی های پیوسته و گاه بی مورد خانواده تصمیم می گیرد به ازدواج ناخواسته در تهران تن دهد که به این صورت به تبریز برنگردد و این مسئله در مرحله بعدی زندگی او برایش پیامدهای ناگواری را به بار می آورد. از سوی دیگر، عسل و گیسو، خود را شخصیت های خودساخته ای می دانند که نیاز به کنترل بیش از حد از سوی خانواده نمی بینند و در عین حال نمی خواهند بر خلاف میل و آیین های خانوادگی عمل می کنند. این همان دغدغه ای می شود که در طول رمان همواره احساس می شود و نویسنده به خوبی توانسته جنبه های مختلف آن را به خواننده منتقل کند.

کتاب«شعله آبی» نوشته تکین حمزه لو در 370 صفحه با قیمت 18000 تومان از سوی انتشارات برکه خورشید در تهران چاپ و منتشر شده است.

خاطره نخستین آشنای ام با مجله کیهان بچه ها

 

خاطره ای از دوران کودکی ام به مناسبت شصت سالگی مجله کیهان بچه ها

اولین ها، همیشه در یاد می مانند. مثل همین خاطره ای که از اولین آشنایی خودم با مجله کیهان بچه ها دارم. 12 ساله بودم انگار، دقیق یادم نیست اما می دانم تازه کلاس پنج ابتدایی را تمام کرده بودم و منتظر پیدا کردن جایی برای ادامه تحصیل بودم. در روستای ما مدرسه راهنمایی وجود نداشت و بچه هایی که دوره ابتدایی را تمام می کردند باید می روند در روستا یا شهری دیگر ادامه تحصل می دادند. نزدیک ترین شهر به روستای ما، شهرستان«قیدار» یا همان «خدابنده» امروزی بود که آن موقع به آن قیدار می گفتیم. یک روز با دوچرخه راه افتادم بروم شهر ببینم آن جا چه خبر است. خیلی به شهر نمی رفتیم. مگر این که چند ماه یک بار پدرم برای فروش فرشی که خواهرم بافته بود به شهر می رفت و در بعضی از این سفرها من را هم همراه خود می برد. این بار قصد کرده بودم خودم به تنهایی به شهر بروم. هدف اصلی ام از این سفر پیدا کردن مدرسه ای برای ادامه تحصیل بود. با آن که در روستا به اندازه کافی کار بود اما من نمی خواستم درس را رها کنم و فقط کار کنم. می خواستم در کنار کار در مزارع به ادامه تحصیل هم بپردازم. دوچرخه خوش رکابی داشتم. رکاب زدم و رکاب زدم تا بعد از حدود یک ساعت به شهر قیدار رسیدم. یک خیابان اصلی داشت که برایم تا حدودی آشنا بود اما بقیه خیابان های فرعی آن برایم غریب بود. از چند نفر آدرس مدارس راهنمایی شهر را پرسیدم اما به محض رسیدن اغلب با درهای بسته مواجه شدم. فصل تابستان و تعطیلی مدارس بود و من حواسم به این موضوع نبود. فکر می کردم هر موقع بروم شهر می توانم مدرسه ای برای ثبت نام پیدا کنم و دلم به این موضوع خوش بود اما وقتی با درهای بسته مدارس راهنمایی شهر قیدار در آن موقع از سال مواجه شدم تصمیم گرفتم برگردم روستا و تا پایان فصل تابستان صبر کنم. اولین سفری که به تنهایی به شهر قیدار داشتم، داشت بدون نتیجه به پایان می رسید که خسته از رکاب زدن های طولانی به کنار یک دکه روزنامه فروشی در حاشیه شهر رسیدم و خواستم توقف کوتاهی بکنم تا هم خستگی در کنم و هم آبی به سر و صورتم بزنم بلکه کمی از کسالت این سفر بی نیتجه برطرف شود. حالا آن شور و حالی که موقع حرکت از روستا داشتم با من نبود. صاحب دکه چند روزنامه و مجله را جلوی دکه چیده بود که ناخودآگاه به سمت عکس های رنگی روی جلد آنها کشیده شدم. اولین بار بود که از نزدیک آن همه عکس و تیتر را یکجا می دیدم. چند دقیقه به عکس ها و تیترهای روی جلد روزنامه ها و مجله ها نگاه کردم. دیگر خستگی دقایق قبل را فراموش کرده و غرق تماشای عکس های رنگی و تیترهای ریز و درشت بودم. در بین آن همه روزنامه و نشریه، مجله ای در قطع و اندازه ای نسبتا کوچک که تصویری از چند نوجوان شاد را روی جلد داشت توجهم را جلب کرد؛ عنوان«کیهان بچه ها» در روی جلد این نشریه برایم خوشایند بود. تصمیم گرفتم یک نسخه از آن نشریه بخرم. برای اولین بار بود که یک مجله را می خریدم. قبل از آن چند بار در دست برخی از معلم ها مجله و روزنامه دیده بودم اما این اولین بار بود که با خرید یک نشریه خودم صاحب آن می شدم. یک نسخه از مجله کیهان بچه ها برداشتم و پول آن را به مرد صاحب دکه دادم. همان جا مجله را ورق زدم و عکس ها و مطالب داخل صفحه ها را هم دیدم. آن جا فرصتی برای خواندن شعرها و قصه های مجله نبود. سوار دوچرخه شدم و به سمت روستا راه افتادم؛ با یک دوست تازه که تازه پیدا کرده بودم.

 

هفته هنر انقلاب اسلامی

 

برگزاری مراسم تجدید عهد با آرمان‌های بنیانگذار انقلاب اسلامی و شهدا 

سایت پایگاه خبری حوزه هنری: مراسم تجدید عهد با آرمان‌های بنیان‌گذار انقلاب اسلامی و شهدای دفاع مقدس، با حضور مدیران ستادی حوزه هنری و جمعی از هنرمندان و اهالی رسانه در مرقد مطهر امام خمینی (ره) و بهشت زهرا(س) برگزار شد. به گزارش ستاد خبری هفته هنر انقلاب اسلامی، صبح امروز شنبه 21 فروردین ماه و در دومین روز از هفته هنر انقلاب اسلامی، جمع كثیری از مدیران حوزه هنری و هنرمندان انقلاب اسلامی با حضور در مرقد امام خمینی (ره) بنیان‌گذار انقلاب اسلامی، به قرائت فاتحه برای روح بزرگ معمار هنر انقلاب اسلامی پرداختند. در این مراسم كه در فضایی معنوی برگزار شد، محسن مومنی شریف رئیس حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، محمد حمره زاده قائم مقام رئیس و معاون سینمایی حوزه هنری، فاضل نظری معاون هنری حوزه هنری، مجید مصلحی مدیركل امور استان ها و مجلس حوزه هنری، مرتضی گودرزی دیباج مدیر مركز هنرهای تجسمی حوزه هنری، رحمت امینی مدیر مركز هنرهای نمایشی حوزه هنری، مسعود صفوی مدیر مركز مطالعات و تولیدات انیمیشن حوزه هنری، هادی مولوی‌دوست مدیر روابط عمومی حوزه هنری و دیگر مدیران ستادی حوزه هنری حضور داشتند.

از دیگر چهره‌های حاضر در این مراسم می‌توان به حسین فتاحی، محمدحسین قدمی، علی داوودی، سعیده حسینجانی، محمود ابوالحسنی، علی‌الله سلیمی، محمود حبیبی كسبی، علی كاشفی‌پور، صادق كوچك‌زاده و ... اشاره كرد.

محسن مومنی‌شریف در حاشیه این مراسم اظهار داشت: به حرم مطهر امام خمینی(ره) آمده‌ایم تا با میثاق با آرمان‌ها، رهنمودهایشان، هفته هنر انقلاب را شروع كنیم. او با اشاره به اینكه امام (ره) در پایان عمر شریف خویش بخش دیگری از شخصیت‌ نورانی‌شان را كه وجه ادبی آن بود بروز دادند، گفت: امام خمینی در بهمن 57 در سخنرانی تاریخی خود به این موضوع كه ما با سینما و تمدن مخالف نیستیم اشاره كردند و خوشبختانه طی این 38 سال، كارهای ویژه‌ای برای هنر انقلاب اسلامی صورت گرفته و امروز صاحب مكتب هنری انقلاب اسلامی هستیم كه به عنوان گنجینه هنر شیعی شناخته می‌شود.

بنا بر این گزارش، حاضران همچنین ضمن قرائت فاتحه برای دكتر بروجردی، خدیجه ثقفی همسر امام(ره)، آیت‌الله سلطانی طباطبایی بروجردی به گلزار شهدای بهشت زهرا رفتند و با اهدای تاج گل و قرائت فاتحه به مقام والای شهیدانی چون شهید آوینی، شهید صیادشیرازی، شهید یاسینی و شهید ستاری ادای احترام كردند.

(گزارش تصویری مراسم)

معرفی کتاب»قصه های 57»

 

علی الله سلیمی، گردآوری و انتخاب کرده است

«قصه های ۵۷» به قلم نویسندگان سه دهه؛ 60، 70 و 80 

سایت دیار آفتاب: کتاب«قصه های ۵۷» توسط نویسندگانی از سه نسل دهه های ۶۰ ، ۷۰ و ۸۰ به رشته تحریر درآمده و انتشارات «عصر داستان» آن را به کتابفروشی ها رسانده است. این کتاب شامل گزیده داستان های انقلاب است که به اهتمام «علی الله سلیمی» نویسنده و منتقد ادبی انتخاب و با مقدمه وی توسط انتشارات «عصر داستان» به چاپ رسیده است. دراین کتاب ۳۵ داستان کوتاه با عناوین مانند: من ومحسن، آش پشت پا، گاردی ها، لطفا پیغام خود رابگذارید، فصل خوب خرمالو، رد هواپیمای امام، چقدر حرف نمی زد، سه شنبه خیس، هفده به علاوه سه، عاشقانه های سپید، رویا، سرباز سفید، شرکت در یک قتل دسته جمعی، این روزها درخانه را باز می گذارم، آرایشگاه فرح و... توسط علی الله سلیمی گردآوری شده است. یکی از ویژگی های بارز کتاب «قصه های ۵۷» قلم متفاوت نویسندگانی از سه نسل و دهه های ۶۰، ۷۰ و ۸۰ است. برای آشنایی بیشتر به قسمتی از یکی از داستانهای کتاب قصه های ۵۷ به نام «آش پشت پا» که به قلم کبری زارع پاکدل به چاپ رسیده اشاره می کنیم:«نگاهش لغزید روی سیمین که بی خیال نشسته بود و روی کاسه ی چینی آش با کشک، نعناع، پیاز و سیر می نوشت حمید. کاسه را با هزار جور ناز و اطوار برداشت و جلوی چشم زینت خانم چرخاند و منتظر بود تا مثل همیشه قربان صدقه اش برود و از کدبانو بودنش بگوید؛ که زن ها ریختند توی حیاط. هوار می کشیدند و صورت می خراشیدند. گیس می بریدند و ویله می کردند. کاسه از دستش افتاد و صد تیکه شد. زینت می خواست هوار بکشد و حمیدش را صدا بزند اما انگار یه تکه ذغال داغ از همانهایی که زیر دیگ می سوخت گذاشته باشند تک زبانش. سرش را گذاشت به سینه ی دیوار روی ورقی که صبحی از دست حمید افتاده بود. دلش داشت زیر و رو می شد. تاول چرکینی که از صبح توی دلش ذق ذق افتاده بود می رفت تا دهن وا کند. چانه اش می لرزید، تمام تنش به رعشه افتاده بود. اشک از بیخ چشمانش می ریخت روی گونه ی سرد و یخ زده اش. یاد صبح افتاد و خرخره ای که ماچ کرده بود. لب های سرد و خشکیده اش را به سختی به هم آورد و تمام هوارش را تمام ویله ها و گیس کنی هایش را توی یک جمله چپاند «سر آقاش سلامت» متن کامل این داستان زیبا و ۳۴ داستان دیگر را با مراجعه به کتاب قصه های ۵۷ دنبال کنید. این کتاب را از کتابفروشی سفیران طلائیه، واقع در ابتدای خیابان محسنی اراک تهیه کنید.

یاد

 

خاطره بازی

یاد و خاطره ای از جلسه نقد رمان"خط تیره آیلین" نوشته ماه منیر کهباسی که با حضور زنده یاد فتح الله بی نیاز در خبرگزاری مهر برگزار شد. (چهارشنبه 20 تیر 1386)

گزارش تصویری این جلسه به روایت عکاس خبرگزاری مهر

 

نقد کتاب«بن بست اردیبهشت»

 

درباره داستان«بن بست اردیبهشت» نوشته نسترن مکارمی

پایان خوش دوران بلاتکلیفی 

سایت انتشارات هیلا: برای اغلب شخصیت های زن ایرانی در داستان های کوتاه و رمان هایی که در سال های اخیر تالیف و منتشر شده، حوادث مشابهی اتفاق می افتد که معمولا با نوعی سرکشی و طغیان این زنان علیه سنت های رایج و پیشین شروع و طی حوادثی متعدد و پشت سرگذاشتن اتفاق های ریز و درشت که اغلب با انزوا گزینی و تنهایی این زنان همراه است، به مرور بازگشت به وضعیت پیشین شروع می شود که البته با تلقین دستیابی به وضعیت مطلوب و مورد انتظار همراه است. در این پروسه، انتخاب یک مرد از میان انبوه مردهای ایرانی که در هر حال، وامدار اندیشه های تثبیت شده مرد ایرانی در جامعه امروز ایران است صورت می گیرد که ماجراهای داستان به این شکل به پایان می رسد. همان پایان خوش داستان که اشکال مختلف آن بارها نوشته شده است. داستان«بن بست اردیبهشت» نوشته نسترن مکارمی تا حدودی وامدار چنین الگوی تثبیت شده ای در بین داستان های ایرانی به قلم برخی زنان داستان نویس عصر حاضر است. شخصیت اصلی داستان، زن جوانی به نام لیلا است که از شوهر سابق خود(مهران) به دلیل مخالفت وی با کار و فعالیت های اجتماعی خود طلاق گرفته است. یک پسر بنام مهرگان هم دارد که با پدرش زندگی می کند و حالا قصد دارد برگردد با مادرش زندگی کند. لیلا پدر و مادر خود را به مرور از دست داده و حالا به تنهایی زندگی می کند و همزمان منتظر برادرش جهانگیر است که بیاید تکلیف خانه بزرگ و پدری را روشن کند. جهانگیر همراه همسر و فرزند خود در انگلیس مقیم است. سرانجام جهانگیر می آید و فروش خانه قطعی می شود و همزمان لیلا به سراغ مردی که در این مدت انتخاب کرده (فریبرز) می رود تا زندگی مشترک خودشان را شروع کنند. البته در این فاصله اتفاق های اغلب قابل پیش بینی هم برای لیلا می افتد که همه آنها این زن را برای رفتن به سراغ فریبرز مصمم می کند. گره های اولیه داستان در تردیدهای گوناگون شخصیت لیلا خلاصه شده که او را سر دو راهی قرار داده است. از یک سو، می خواهد از زندگی های معمولی و اغلب سنتی زن و شوهرهای ایرانی فاصله بگیرد و برای خود زندگی تازه ای با معیارهای متفاوت را رقم بزند که با جدایی او از شوهر قبلی اش، مهران این ایده کلید خورده و زندگی فعلی لیلا نتیجه چنین تصمیمی است که شواهد نشان می دهد وی از نتایج آن چندان راضی نیست، چراکه تنهایی و انزوا را برایش به ارمغان آورده است. از سوی دیگر، می خواهد برگردد و با انتخاب یک مرد دیگر که به ایده آل هایش نزدیک تر است، زندگی تازه ای را شروع کند که در این صورت هم تضمین چندانی برای تحقق رویاهایش وجود ندارد. وقتی در اوج تنهایی لیلا، فریبرز سر راه او قرار می گیرد، لیلا به سمت این مرد که سرگذشت اش تشابه زیادی به زندگی او دارد گرایش پیدا می کند. زن قبلی فریبرز هم با دخترانش زندگی جداگانه ای دارد. در این مرحله، لیلا و فریبرز از منظر خود، زندگی تازه و مورد علاقه شان را پیدا کرده و شروع می کنند اما از منظر مخاطب، اتفاق خاصی نیفتاده و تنها جای آدم های قصه تغییر کرده است. چرا که آنها هنوز برای همدیگر تازگی دارند و این گذشت زمان است که روشن می کند انتخاب های تازه تا چه اندازه متفاوت تر از انتخاب های قبلی است و اصلاچه تضمینی برای به تکرار نرسیدن این شروع های تازه وجود دارد. داستان بن بست اردیبهشت در ابتدای انتخاب های جدید به پایان می رسد و این حس را به مخاطب منتقل می کند که تا فروکش کردن این حس تازه، احساس خوشبختی هم با این زوج خواهد ماند، اما از آن جایی که این دو شخصیت در نهاد خود، به زندگی های ساده و معمولی تن نداده اند، برای دوام زندگی مشترک آنها باید افق ها و چشم اندازهای تازه ای در برابر نگاه مشترک آنها شکل گیرد که تداوم این همسویی را تا حدودی تضمین کند. نسترن مکارمی برای این بخش از داستان چشم اندازی را ترسیم نمی کند و پرونده داستان با برطرف شدن موانع اولیه طرح به پایان می رسد. البته جزئیات داستان با اهداف کلی طرح همخوانی لازم را دارد و به پیشبرد قصه کمک موثری می کند. به عنوان مثال، خانه ای که لیلا در آن زندگی می کند، با معماری خاص و اشیای قدیمی که در آن نگه داری می شود، به نوعی یادآوری دوران سپری شده ای است که متناسب با تغییر و تحولات که صورت گرفته باید رنگ تغییر به خود ببیند؛ همانند زندگی لیلا که دوره ای را سپری کرده و حالا باید رنگ تغییر به خود ببیند. عنوان داستان هم با کلیت قصه همخوانی دارد. بن بست اردیبهشت، اشاره هوشمندانه ای به بن بست و بلاتکلیفی در زندگی لیلا دارد که در فصل های اولیه داستان این وضعیت بیشتر به چشم می خورد که سرانجام در پایان داستان، لیلا از موقعیت بن بست و بلاتکلیفی خود رها می یابد.

چاپ اول(1394)کتاب«بن بست اردیبهشت» نوشته نسترن مکارمی در 96 صفحه با شمارگان 660 نسخه و قیمت 6000 تومان از سوی انتشارات هیلا در تهران چاپ و منتشر شده است.